تبليغاتX
در زنده گی

در زنده گی

زنده گی زیباست زنده گی کردن زیباتر از آن

انسـان ها، در زنده گی روزانه وعموما در دوران حیات خود میخواهند بیشـترین لحظه های عمر خود را در کسـب ذوقیات بیان احسـاسـات، تلطیف عواطف و رشـد معنویت و شـخصیت خود سـپری نمایند. مثلا تحصیل علم کنند، موسـیقی بشـنوند، کتاب بخوانند، فیلم ببینند، آواز بخوانند، دوسـت بدارند، عشـق بورزند و بسـا ارزش های دیگر زنده گی را متعلق بخود بدانند. هدف از زنده گی کردن، تنها خوب خوردن لباس بهتر پشـیدن و لذت بردن نفسـانیات و اجرای عبادات نیسـت بلکه انسـانها، به رشـد معنویت و تلطیف بخشـیدن ذوقیات و آرامش دادن روان واحسـاسـات درونی خود نیزِ نیاز دارد. بهبود بخشـیدن حیات مادی و معنوی انسـانها، به کوشـش، اندیشـه، کار و تفکر نیز وابسـته اسـت. معی الوصف، در این زمینه ها، اسـتعداد ها، ذوق ها، و مهارت های انسـان ها هم متفاوت اند. البته انسـانهای متمدن امروزی، بیشـتر به ذوقیات روی می آورند چون زمینه های زیادی را در اختیار دارند؛ مانند دیدن فیلم در سـینما، ویدیو و تلویزیون تماشـای تئاتر و اوپرا و بالت، و مهمتر از همه پیشـرفت تخنیک و اینترنت که زمینه ار تباط جمعی آدمها را بسـیار آسـان سـاخته و دنیا را با این بزرگی اش، به دهکدهء کوچکی تبدیل نموده اسـت. اما برای انسـان های عقبمانده از تمدن و وسـایل ارتباط جمعی که با این وسـیله ها دسـترسی ندارند، راه های دیگری رابرای تلطیف و ارضاء عواطف خود جسـتجو میکنند. مثلا: چوپانی در کنار رمهء خود در دامن کوه، از شکوه و جلال طبیعت، و نواختن ( نی) لذت میبرد. دهقانی روسـتا زاده، از سـکوت صحرا غریو جنگل، و آب دریا، احسـاس ذوق و شـادی میکند؛ برای یک مرد و یا زن صحرا نشـین، خار و دشـت و لالهء صحرا و هیاهوی حیوانات، زیباسـت؛ برای یک باغبان، نوای پرنده گان، گل و سـبزه و درخت و برگ، زیبا و شـادی آفرین اسـت. و برای یک مرد و یا زن شـهر نشـین، پدیده های زیاد دیگری شـاید دلپذیر باشـد و آن چیز های که ذکر شـدند، خوش آیند نباشـند.

هر پدیده ای را که ما، در اطراف خود زیبا می بینیم، حاصل تخیل و ذهن خود ما و حاصل تخیل و ذهن خلاق هنرمندان اسـت. شـاعر و هنرمندی که دیروز چشـمهای سـیاه یک زن شـرقی را به چشـمهای حور بهشـت، که هرگز ندیده بود، تشـبیه میکرد، و از سـر و قد و تیغ ابرو و خال لب، سـخن میگفت، امروز این تشـبیهات و اسـتعاره ها تبدیل به تشـبیهات و اسـتعاره های جدید دیگری شـده اند. و آنقدر خال لب و کمان ابرو و زیبايی های « زمینی » و« حسـی » اطرافش را احاطه کرده اند که دیگر با « سـیه چشـمان کشـمیری » و « ترکان سـمرقندی » الفتی ندارد. « زمانیکه ملاحان و تاجران دنیا، منافع خود را در دریا دیدند، دریا، بنظر مردم، جز منبع منفعت، چیز دیگری نبود. هنرمندان، از دو قرن بدینسـو، کشـف کردند که دریا، علاوه بر آنکه دُر و مرجان و ماهی های رنگین دارد، زیبا هم اسـت. از آن پس، چه پرده های دل آویزی که نقاشـان از آن، نسـاختند، و چه شـعر های دلکش و نثر های زیبایی که در وصف دریا نسـرودند. »

درک از مقولهء زیبایی، همیشـه وابسـته به این اسـت که تجربه ها و در یا فت های انسـانها، در کدام حد، بوده اسـت. هر انسـان، مطابق به ذوق و سـلیقه و اسـتعداد خود از زنده گی، طبیعت، و زیبایی ها، لذت میبرد. ما، میدانیم که ذوقها، اسـتعداد ها، و مهارت ها و عواطف در انسـان ها، متفاوت اند مخصوصا در هنر و آثار بدیعی. کسی شـعر می سـراید، دیگری، موسـیقی می نوازد، یکی آواز می خواند، آن دیگری می رقصد و عده ای هم تیاتر و سـینما را می پسـندد. گروهی، موسـیقی کلاسـیک و برخی هم موسـیقی جاز، که مسـت و شـور آفرین اسـت، خوش دارند. در همهء این حالات، وظیفهء هنرمند، بیدار باش اجتماعی و بلند بردن ذوق های مردم اسـت. آواز خوانی که آهنگ میخواند، ممثلی که در تیاتر، تمثیل میکند، شـاعری که شـعر می سـراید، نویسـنده ایکه کتاب می نویسـد، همه، در برابر مردم، و اجتماع خود و فرهنگ عمومی جامعه و بشـریت، تعهدات و مسـوولیت های مسـاوی دارند.

 فراموش نکنیم در دنیای امروزی ما، که شـش جهت ما را فتنه و فسـاد و تباهی معنوی و اختلاط فرهنگ ها و زبان ها و تمدن ها احاطه کرده اند، در برابر نسـل جوان، نسـلی که وطن و مامن خویش را از دسـت داده اند و با فرهنگ ها و زبان ها و تمدن های رنگارنگ آشـنا شـده اند، مسـؤولیت درجه اول، متوجه اهل فرهنگ، هنر و ادب اسـت که چگونه ذوق ها و احسـاسـات نسـل سـرگردان امروز را در یابند ذهن های خفته را بیدار سـازند تا از هنر و فرهنگ اصیل خود، بیگانه نمانند. این پذیرفتنی نخواهد بود که میگوییم، ما باید هنر خود را در سـطح تفکر و فهم و ذوق مردم عادی، تنزل دهیم. تا آنها بدانند که ما، چی میگوییم. و چه پیامی را برای شـنونده و بینده گان خود القاء میکنیم. پس وظیفه هنر مند وادیب، در ارتقای سـطح فکری و ذوق های مردم در چیسـت؟ ما باید از طریق آگاهاندن و نشـان دادن، مردم و جوانان را در سـطح فکری و ذوق بلند، بالا ببریم.

جوانان، به پدیده های هنری نو، احسـاسـاتی، تحریک کننده، مسـت و شـور آفرین، علاقهء زیاد دارند؛ مثلاً میخواهند موسـیقی مسـت و شـاد بشـنوند. و یا فیلمی را تماشـا کنند که جنگ و مشـت زنی و آدمکشی، داشـته باشـد.و این هم راسـت اسـت که جوانان، در جسـتجوی تلطیف ذوق هایی میباشـند که سـن و سـال آنها ایجاب میکند. اما جوانان ممکن اسـت مطابق سـن خود بسـیار ذوق های پسـت، خرافاتی و نا سـالم را هم طلب کنند. پس هنرمند هم باید ذوق های نا سـالم و خرافاتی و رشـد نیافتهء جوانان را مد نظر گرفته آثار مبتذل، و بیمایه بیا فرینند؟ ذوق ها، سـلیقه ها و احسـاس ها از اول بلند، عالی و رشـد یافته نیسـتند و به اثر تلقین ها، تربیه و آموزش و پرورش، رشـد می یابند و به حد بلوغ خود می رسـند. در اینجا، وظیفهء هنرمند و ادیب اسـت که اسـتعداد آنها را رشـد دهد و غنا ببخشـد و اگر خود هنرمند، آدم بد ذوق و از لحاظ هنری، فقیر باشـد، دریغ به آن هنر و هنرمند.

بسـیار افرادی هسـتند که اسـتعداد هنرمند شـدن، شـاعر و نویسـنده شـدن را، ندارند. اما بخاطر کسـب شـهرت و گرفتن جایگاه فرهنگی خود را در قفای هنر، چسـپانده اند. نویسـنده ایکه کتاب بدیعی می نویسـد، شـاعری که شـعر خوب و بلند میگوید، ممثلی که در تیاتر کار تمثیل میکند، رقاصی که می رقصد، و آهنگ سـاز و آواز خوانی که آهنگ میخواند اول باید بداند که برای شـنونده و بیننده و خوانندهء خود چه چیزی و چه پیامی را القاء میکند؟ چه چیزی برای گفتن و پذیرفتن دارد؟ و پیام او، پیامی انسـانی و رسـالتمندانه اسـت که ذوق ها و احسـاس ها و عواطف انسـانی را غنی و کامل و پربار سـازد و یا اینکه پیامی پوچ، بیمعنی و تخدیر کننده اسـت؟ « شـکسـپیر » میگفت: « شـعر بدون پیام، به سـیب سـرخی میماند که درونش را کرم، خورده باشـد. » لذا هر هنر، هدف و پیام معینی را دنبال می کند. و وسـیله ایسـت برای رسـیدن به آن هدف. کسـیکه می رقصد، هدفی دارد، او، بوسـیلهء نشـاندن و حرکات موزون و زیبای خود، حالات رنج و شـادی و سـرور انسـان را بر می انگیزد. واصخ اسـت که حرکات نا موزون و بی هدف، هنر نیسـت. مثلاً راه رفتن و کار کردن که هنر نیسـت همانگونه که شـعر بی وزن و آهنگ و بی پیام، شـعر نیسـت. یا نویسـنده ایکه کتاب می نویسـد، آیا با این کتاب خود نیاز معنوی مردم را برطرف کرده میتواند و یا اینکه میخواهد با نوشـتن کتابی، احسـاسـات و تنش های قومی و مذهبی و دینی و ملی مردم را بیشـتر بسـازد؟

اینکه میگویند:« هر کتابی، برای یکبار خواندن، می ارزد »، راسـت اسـت. اما نباید نویسـنده ای باشـیم که پس از یکبار خواندن، کتاب مان، در رواق خانه ها به فراموشی گذاشـته شـود و یا هیزم سـوخت خانه ها گردد. بقول نظامی عروضی، شـاعری باشـیم که که پیش از خود مان، شـعر ما، بمیرد! شـاعری که برای مردم و ملت خود و برای مردم همه زمانه ها و ملت ها و بشـریت شـعر می سـراید، هم خودش و هم شـعرش، جاودانه و ماند گار اسـت ابوالقاسـم فردوسی که گفت:

« ز باران و از گردش آفتاب           بنا های آباد، گردد خراب

پی افگندم از نظم، کاخی بلند          که از باد و باران، نیابد گزند

نمیرم از این پس که من زنده ام       که تخم سـخن را پراگنده ام

براسـتی که فردوسی، زنده اسـت؛ مولانا و حافظ، و خیام، زنده اند. و حافظ که گفت:

« هرگز نمیرد آنکه دلش، زنده شـد به عشـق

ثبت اسـت، بر جریدهء عالم، دوام ما »

عشق، همین جلوهء خدا، در وجود انسـان اسـت، عشـق، همین جلوه های زمینی انسـان کامل اسـت؛ که آنرا به کمال وجمال، می رسـاند. اما شـاعری که از واخورده گی های روانی و عقده های شـخصی و ناکامی های جنسـی سـخن میگوید، خودش و شـعرش، یکجا در بسـتر خاک و فراموشی می روند. امروز یگانه خدمتی را که هنرمند و ادیب، میتواند به فرهنگ و نسـل جوان، بخصوص نسـل مهاجر خود، انجام دهد، همین جلوگیری از ابتذال هنری و فرهنگی و ذوق های پسـت و بیراهه شـدن نسـل سـرگردان مهاجر اسـت. باید به این نسـل از اصل ها جدا شـده، از آمیزش تمدنها و زبان ها و هنر شـرق و غرب، آموختانده شـود که ارزش های علمی و هنری آن را بیاموزند و از آن اسـتفادهء نیکو کنند. و از پدیده های ارزشـمند جهان معاصر، سـود ببرند. مثلا: در کانال های مختلف تلویزیون های اروپا، که شـب و روز در برابر دیده گان مهاجران قرار دارند، چه حال و هوایی اسـت؟ فیلم هایی را که نسـل جوان و احسـاسـاتی در عالم غربت در این کانال ها و دیسـکوتیک ها و دیگر مکان های سـرگرم کننده می بینند، و می رقصند، از آن چه چیز ها را می آموزند؟ و چه درسی برای نسـل مهاجر و محروم از همه پدیده های معا صر دارد؟ از نظر تربیتی و اخلا قی اینگونه فیلم ها و سـرگرمی ها در ذهن و روحیه آنها چه تاثیری بجا می گذارند؟ برخی فیلم های امریکایی که آدمهای ماشـینی و کامپیوتری و یا شـیوه های مختلف دزدی، راهزنی، قاچاق، قتل و ترور و دهشـت افگنی را تمثیل میکند، که هرگز اسـاس هنری و تر بیتی ندارند، چه پند نامه ای برای جوانان مهاجر میتواند باشـند؟ اما در این غرب پر آشـوب و مملو از فتنه و فسـاد، هسـتند ارزش های بزرگ معنوی و انسـانی، تخنیکی، تمدنی و فرهنگی که باید آنها را آموخت و اسـتفاده کرد.

نتیجه اینکه: تمام هنر ها، در خدمت بشـریت قرار دارند و نقش بزرگی در تربیت و اخلاق، عاطفه و احسـاس انسـان ها دارند ما؛ باید هنر را در خدمت هنر، قرار ندهیم، بلکه آن را وسـیله ای برای رسـیدن به هدف های بزرگ انسـانی و عالی و تجلیل شـخصیت انسـان ها بدانیم.

نوشته شده در 20 May 2011ساعت 8 بعد از ظهر توسط shahidullah.faizy| |